السيد مرتضى العسكري ( مترجم : محمد جوادى كرمى )
63
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى )
و از روايت دارمى و ديگران به دست مىآيد كه : « ابوذر روزى در كنار « جمرهى وسطى » نشسته بود و مردم اجتماع كرده و از او فتوا مىپرسيدند ، كه مردى بر بالاى سرش ايستاد و گفت : « مگر تو از فتوا دادن منع نشده بودى ؟ » ابوذر او را نگريست و گفت : « تو مراقب منى ؟ » و بعد - با اشاره به پشت گردن خود - گفت : « اگر شمشير را بر اينجاى من بگذاريد و بدانم كه پيش از كشته شدن ، بر انجام سخنى كه از رسول خدا ( ص ) شنيدم توانايم ، حتماً آن را به انجام مىرسانم » « 1 » شرايط اين دوران را نيز ، « احنفبن قيس » چنين روايت كرده و گويد : « به شام رفتم و در نماز جمعه شركت كردم و مردى را ديدم كه به سوى هر گروهى مىرود ، از گِردش پراكنده مىشوند ! نماز مىخواند و نمازش را طول نمىداد » . گويد : « نزد او نشستم و گفتم : « اى بنده خدا ! تو كه هستى ؟ » گفت : « من ابوذرم ، تو كه هستى ؟ » گفتم : « احنفبن قيس » گفت : « از نزد من برخيز تا گرفتار شرّت نكنم ! » گفتم : « چگونه گرفتار شرّم مىكنى ؟ » گفت : « جارچى اين شخص - يعنى معاويه - جار زده كه : « هيچكس نبايد نزد من بنشيند ! » « 2 » آرى ، ابوذر به خاطر مخالفت با فرامين سلطه حاكم ، از شهرى به شهر ديگر تبعيد شد و در پايان ، رانده و تنها ، در ربذه بدرود حيات گفت ! اين سيره تا نيمه اول خلافت عثمان ادامه يافت ، و هنگامى كه در نيمه دوم
--> ( 1 ) . اين كه گفتيم اين قضيه در زمان عثمان بوده ، بدان خاطر است كه هيچ يك از صحابه در زمان عمر ، جرأت مبارزه با فرمان حكومت را نداشت ، اين روايت در سنن دارمى ، ج 1 ص 132 ، و طبقات ابنسعد ، ج 2 ص 354 ، در شرح حال ابوذر موجود است ، بخارى نيز آن را در صحيح خود خلاصه كرده و در ، ج 1 ص 161 ، باب العلم قبل القول آورده است . ( 2 ) . طبقات ابنسعد ، ج 4 ص 168 . و احنفبن قيس تميمى سعدى ، رسول خدا را درك كرده ولى آن حضرت را نديده بود . در جنگ جمل كناره گرفت و در صفين با امام على ( ع ) همراه شد و در سال 67 هجرى در كوفه وفات كرد . صاحبان صحاح همگى از او روايت كردهاند . شرح حالش در اسدالغابه و تقريب التهذيب آمده است . .